از بس فریاد زدم صدام گرفت!!!
تو سلول به هر جا نگاه می کنم تو رو می بینم!!!
نمی دونم باید چه کار کنم ؟
چشم هام از بیابون هم خشک تر شده شده بس که برای دوری تو اشک ریختم!!!
آرزوم اینه یه بار صدام کنن بهم بگن تو اومدی ملاقاتم!!!
صدام دیگه در نمیاد!!!
دوباره هم فریاد می زنم:
من عاشقتم
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 3:22 قبل از ظهر  توسط زندانی بند1
|
سلام
امروز اومدم سراغ نیمکت.
دلیل این نبود طولانی من این بود که دور نیمکت نوار زرد رنگ احتیاط کشیده بودن!!!
دلیل این نوار زرد رنگ این بود که یه نفر مثل یه جسد خودش رو بدون کوچکترین تحرکی رو نیمکت انداخته بود!!!
وقتی دقت کردم متوجه شباهت های زیاد خودم با اون یه نفر شدم.
وقتی بهتر دقت کردم متوجه شدم اون یه نفر خودم هستم!!!
حالا که دارم فکر میکنم داره یادم میاد اون شبی رو که برای دیدن بهترینم سراغ نیمکت رفته بودم.
اون شب با شوق بسیار زیادی رفتم و روی نیمکت نشستم و منتظر بهترینم بودم اما اون هیچ وقت نیومد ومن هم از درد بی کسی خودم رو مثل یک جسد روی نیمکت انداختم!!!
یهو متوجه سیلی زدن کسی به صورتم شدم که اگر بی هوشم به هوش بیام،چقدر اون لحظه برام تلخ بود چون به خیال خودم از این دنیای کثیف رفتم!!!
فکر می کردم با مردنم روحم می تونه بره پیش بهترینم.
افسوس که مردن خیال خوشی بیش نبود.
=================================
بهترینم میدونم که داری این دل نوشته رو می خونی
بهترینم چرا به همه غم و غصه ها پایان نمی دی
بهترینم چرا....
===============================
خدایا همه رو به بهترینشون برسون
خدایا هیچ کس رو منتظر بهترینش نزار
آمین

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 1:15 بعد از ظهر  توسط زندانی بند1
|